چهارشنبه نوشت.

قسمت اول.
چه خوب شد که من از سَر ِ سادگی
صحبتِ باد و چرت و پرتِ پاییز را باور نکردهام.
دارم زلال میشوم
زلال مثل معنیِ آب و آینه در عیدِ بوسهها،
زلال مثل یک ستارهی دانا،
که آهسته در شبِ ناروا
به رویای روشن ِ فانوس و گریه رسیده است...
شعار خالصی در این روزها پیدا نمی شود. خب روزهای دلخواهی نیست! باد می آید بی آنکه سئوال کند. فکر می گذرد بی آنکه طلبیده شده باشد.
روزها هم می گذرند نه به دلخواه, نه با جذبه! بلکه فقط می گذرند, مثل فقیری, بی قصد و عزم!
تشنگی چقدر خوب است. سختی چقدر خوب است. باد بهاری وسط زمستان چقدر مسخره. آنها قدرشناسی می آموزند, این یکی به زمستان و بهار بهتان میزند.
قدر همه چیز را باید دانست! من که می دانم شما را نمی دانم...
قسمت دوم.
باری! چندی پیش (قریب به هفته ای) فیلم کارتونی ِ خوش ساخت و زیبایی دیدم! بنام 9!
پس از آن هم یک فیلم کارتونی ِ زیباتر به نام Cloudy With A Chance Of Meatballs که خودتان معنی اش کنید دیگر! این هم یکی از زیباترین انیمیشن هایی بود که اخیرا دیده بودم. البته قبل از همه ی اینها انیمیشن مری و مکس!
قسمت سوم.
اصلا این روزها را دوست ندارم! معلوم نیست؟
...
قسمت سه و نیم.
امتحانات پایان ترم از یکشنبه شروع خواهد شد.
کتابخانه هم بسیار خسته کننده می شود گاهی! نه. همیشه!
قسمت چهارم.
یار و یاورم در این روزها هم تنها One Note عزیز و گرامی ست که حرفها و درد دلهایم را بدون حرف و حدیث در خود جای می دهد و تنها او میداند این روزها چگونه می گذرند...
راستی,
کی باران خواهد بارید؟